حُبُ الحُسین أجَنَّنی

در زمان آیت الله بهبهانی  تاجری اصفهانی وتهرانی وشیرازی  هر سه باهم به نیت مكه راهی عراق شدند و بعد از زیارت اماكن مقدس عراق قصد كعبه داشتند ومقداری پول داشتند ومی خواستند به دست انسانی امین بسپارند نزد آیت الله بهبهانی رفتند .

آن بزرگوار آدرس شیخ جعفر امین را به آنها دادند  .سه تاجر ایرانی نزد شیخ جعفر امین رفتند وپول ها را به امانت سپردند .

شیخ جعفر امین مردی بسیار مومن بود كه معرف به شیخ جعفر امین شده بود. سه تاجر ایرانی بعد از تمام شدن زیارت مكه  به عراق رفتند وسراغ شیخ جعفر امین را گرفتند  .

فهمیدند كه شیخ فوت كرده است پسر شیخ دفتر پدرش را آورد ونام دوتن از تاجرها ومقدار پولشان وآدرس پولشان  را دید ولی از تاجر سوم خبری نبود  آن تاجر بی چاره پولش را می خواست  ولی پسرش خبری از پول او نداشت مجبور شد تا پیش آیت الله بهبهانی    برود .

آیت الله بهبهانی  گفت باید امشب با چند تن از انسانهای  درستكار سر قبرشیخ جعفر امین بروید ودعا كنید شاید فرجی شود  شب اول خبری نشد تا شب سوم كه سر قبر شیخ بودند ودعا می كردند صدایی از قبر شنیده شد وآدرس پول را شیخ گفت ولی شنیدند كه شیخ آه وناله می كند ومی گوید هرچه می كشم از دست قصاب است . خبر به آقای بهبهانی رسید  وفكر چاره ای بودند . بعد از خانواده شیخ سوال كرد  :شیخ با كدام قصاب دادو ستد داشته است . قصاب را یافت وبه قصاب گفت چرا از دست شیخ جعفر امین ناراحتی ؟ قصاب گفت خدا عذاب قبرش را زیادتر كند  .

از قصاب خواهش كرد تا علت ناراحتی  اش را بگوید . قصاب  گفت من دختری داشتم  كه دم بخت بود ومردی كوفی كه چوپان بود وبرای من گوسفند می آورد  وبه من پیشنهاد كرد تا دخترم را برای پسرش بگیرد وقرار شد   من به كوفه بروم ودر مورد خانواده ی آنها تحقیق كنم  واو نیز در باره ما تحقیق نماید بعد كه من تحقیق كردم فهمیدم خانواده ی خوبی هستند  به او گفتم از نظر من ازدواج اشكالی ندارد ومرد كوفی نزد شیخ جعفر امین رفته بود وسوال كرده بود  قصاب وخانواده ی او چگونه هستند شیخ كه قصد داشته دختر قصاب را برای پسرش بگیرد

فكر می كند  : میگوید چه بگویم كه هم گناه نباشد وهم بتوانم دختر را برای پسر خودم بگیرم  شیخ فقط در یك كلمه به مرد كوفی می گوید : من نمی دانم 

مرد كوفی با خودش فكر می كند ومی گوید حتما  طوری هست  كه شیخ این حرف را زد  و مرد كوفی به یك نفر سفارش داد برو به قصاب بگو منتظر من نباش ودخترت را شوهر بده  وآن مرد فراموش می كند وقصاب هم منتظر می ماند ولی روزها می گذرد وسال ها ولی از مرد كوفی خبری نمی شود تا این كه دختر قصاب سنش بالا می رود ودیگر خواستگاری نداشته و شیخ جعفر امین هم كه به پسرش می گوید: دختر قصاب را می خواهم برایت خواستگاری كنم  قبول نمی كند . تا این كه بعد از سالها مرد كوفی را می بیند وسراغ پسرش را از او می گیرد  مرد كوفی می گوید من كه چند سال پیش برایت سفارش فرستادم وعلت انصراف خودش را حرف

شیخ جعفر امین مطرح می نماید .واز همان روز قصاب شروع به نفرین می كند .

آیت الله بهبهانی   به قصاب می گوید اگر من یك داماد خوب برای دخترت پیدا كنم  آیا راضی می شوی  ؟ آیت الله بهبهانی   رو به یكی از شاگردانش می كند كه تا كنون ازدواج نكرده بوده  واز او می خواهد با دختر قصاب ازدواج كند  ازدواج صورت می گیرد وقصاب راضی می شود

وشیخ از  عذاب قبر نجات می یابد.

 نویسنده :ندا محمدی



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی