حُبُ الحُسین أجَنَّنی



یه روز یه آقایی میره سبزی فروشی تا کاهو بخره

عوض اینکه کاهو های خوب را سوا کند، همه ی کاهو های نامرغوب را سوا میکنه و میخره
ازش می پرسند چرا اینکار را کردی؟
میگه : صاحب سبزی فروشی پیرمرد فقیری هست. مردم همه ی کاهو های خوب را میبرند و این کاهو ها روی دست او می ماند و من بخاطر اینکه کمکی به او بکنم اینها را میخرم. اینها را هم میشود خورد.


این آقا کسی نبود جز عارف بزرگ آقا سید علی قاضی تبریزی (ره)








نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی