حُبُ الحُسین أجَنَّنی
یکشنبه 25 فروردین 1392



علامه جعفری می گفت تو یکی از زیاره ام که مشهد رفته بودم به امام رضا گفتم
:
«یا امام رضا دلم میخواد تو این زیارت خودمو از نظر تو بشناسم که چه جوری منو می بینی  نشونه شم این باشه که تا وارد صحنت شدم
از اولین حرف اولین کسی که با من حرف می زنه من پیامتو بگیرم»گفتند وارد صحن که شدم خانممو گم کردم. اینور بگرد، اونور بگرد
یه دفعه دیدم داره میره خودمو رسوندم بهش و از پشت سر صداش زدم که کجایی؟روشو که برگردوند دیدم زن من نیست بلافاصله بهم گفت:
«خیلی خری» .حالا منم مات شده بودم که امام رضا عجب رک حرف میزنه.
زنه دید انگار دست بردار نیستم دارم نگاهش می کنم گفتش:
«نه فقط خودت پدر و مادر و جدو آبادتم خرند»
علامه میگن این داستانو برای مطهری تعریف کردم تا ۲۰ دقیقه می خندید.

نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی