حُبُ الحُسین أجَنَّنی
پنجشنبه 4 اردیبهشت 1393


روزی مردی، عقربی را دید که درون آب دست و پا میزند،
او تصمیم گرفت عقرب را نجات دهد،
اما عقرب انگشت اورا نیش زد.
مرد باز هم سعی کرد تا عقرب را از آب بیرون بیاورد،
اما عقرب بار دیگر او را نیش زد.
رهگذری او را دید و پرسید:
برای چه عقربی را که نیش میزند نجات میدهی؟
مرد پاسخ داد: این طبیعت عقرب است که نیش بزند ولی طبیعت من این است که عشق بورزم.


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
شنبه 13 اردیبهشت 1393 12:29 ق.ظ
س.مطالب جالبی بودی اگه میتونی داستان درباره کوتاه و قشنگ برامون بزاری مرسی ی سری به وبلاگم بزن ملا داووووووووووووود




www.dj6449.blogfa.com
دوشنبه 8 اردیبهشت 1393 09:14 ب.ظ
سلام مطلبش جالب بود ولی خواهشاعکسش رو حذف کنید نگاه کردم پاهام بی حس شد ببخشید که دخالت کردم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی